گنجور

 
صوفی محمد هروی

مرا ز آدم خاکی چو غم بود میراث

کجاست دامن ساقی کزو رسم به غیاث

جهان بود حدثی بازمانده از فرعون

بشو به آب قناعت تو دست ازین احداث

چو گنده پیر قبیح است دهر مردم خوار

برو چو اهل یقینش طلاق کن به ثلاث

فلک چو حادثه زای است زو مشو ایمن

پناه بر به در می فروش از آن احداث

جهان چو بر سر راه قیامت است بلی

منه اساس اقامت که نیست جای اثاث

خبیثه ای است جهان و تو باز عالم قدس

چو کرکسان مکن امروز خوی بر اخباث

بنه تو دل به غم و غصه جهان صوفی

چو این رسید ز حوا و آدمت میراث