گنجور

 
صوفی محمد هروی

عید صیام آمد، موسم نوبهار هم

وصل نگار باید و باده خوشگوار هم

یار سپاه غمزه را چون به در آرد از حجاب

لشکر صد پیاده را بشکند و سوار هم

چشم تو کشت خلق را، رحم کن ای نگار من

ورچه وفا نمی کنی ظلم روا مدار هم

روز شمار بندگان دلبر شوخ دیده ام

از کرم این شکسته را بنده خود شمار هم

زلف و رخ تو برد وه در شب و روز ای صنم

خواب ز دیده من و از دل و جان قرار هم

نالم از آن که این زمان هست من شکسته را

سینه جراحت از غم و دیده اشکبار هم

ای دل اگر تو عاقلی رغم همه منازعان

باده به چنگ آور و ساقی گلعذار هم

غیر خیال او مرا نیست به کنج صومعه

در سر و کار عشق شد حاصل کار و بار هم

صوفی مستمند را آمده پیش، چون کند

پیری و عشق و مفلسی محنت روزگار هم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

ای دلم از تو غرق خون دیده اشکبار هم

بی تو ز اشک لاله گون چهره پر و کنار هم

وعده آمدن مده غصه هجر بس مرا

بر سر آن فزون مکن محنت انتظار هم

تاب نیاورد تنت گر نه پی لباس تو

[...]

قائم مقام فراهانی

دور زمانه دشمنم گردش چشم یار هم

یار کمر بقتل من بسته و روزگار هم

فروغی بسطامی

بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم

حادثه در کمین من، فتنهٔ روزگار هم

از مژه ترک مست من صف زده بر شکست من

کار بشد ز دست من، چارهٔ نظم کار هم

ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه