گنجور

 
جامی

ای دلم از تو غرق خون دیده اشکبار هم

بی تو ز اشک لاله گون چهره پر و کنار هم

وعده آمدن مده غصه هجر بس مرا

بر سر آن فزون مکن محنت انتظار هم

تاب نیاورد تنت گر نه پی لباس تو

رشته جان بیدلان پود کنند و تار هم

گر بود از گرانیم بار دلی سگ تو را

بار ببندم از درت بلکه ازین دیار هم

دامن ناز برزدی وز سر کو برآمدی

آفت روز من شدی فتنه روزگار هم

چند به خاک ره فتد سایه سرو سرکشت

سایه رحمتی فکن بر من خاکسار هم

باغ و بهار بلبلان جلوه سوسن است و گل

جامی دل رمیده را باغ تویی بهار هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صوفی محمد هروی

عید صیام آمد، موسم نوبهار هم

وصل نگار باید و باده خوشگوار هم

یار سپاه غمزه را چون به در آرد از حجاب

لشکر صد پیاده را بشکند و سوار هم

چشم تو کشت خلق را، رحم کن ای نگار من

[...]

قائم مقام فراهانی

دور زمانه دشمنم گردش چشم یار هم

یار کمر بقتل من بسته و روزگار هم

فروغی بسطامی

بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم

حادثه در کمین من، فتنهٔ روزگار هم

از مژه ترک مست من صف زده بر شکست من

کار بشد ز دست من، چارهٔ نظم کار هم

ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه