گنجور

 
صوفی محمد هروی

ساقیا عید صیام آمد و نوروز رسید

سبزه از هر طرفی چون خط معشوق دمید

می کند بلبل شوریده حکایت به چمن

انتظاری که به وصل گل سیراب کشید

کی گشاید به چمن از طربی عید دلش

همچو من هر که بود از رخ دلدار بعید

گو غنیمت شمر امروز که بس ارزان است

هر که سودای بتی را به دو عالم بخرید

اشک من در هوس خاک کف پای حبیب

سالها رفت در آن کوی و به گردش نرسید

روح را گشت میسر شرف پابوسش

دل اگر دولت وصل تو به جان می طلبید

در ره عشق تو صوفی شده سرگردان آه

نیست این بادیه را هیچ کرانی چو بدید