گنجور

 
صوفی محمد هروی

ای رخ خوب تو فرخنده تر از ماه منیر

هست خرمای لب لعل تو پرورده به شیر

در جواب او

نیست امروز مرا غیر مزعفر به ضمیر

دل گرفته است چو از آش جو و سرکه و سیر

ای برنج، ار چه غباری است ز قندت بر دل

به خود امروز بگفتم که برو خرده مگیر

بوی حلوای تر آمد به مشامم ز صبا

آه یارب ز کجا می رسد این بوی عبیر

گوشتابه شده بس کوفته از جور نخود

در گذارند گرم، گفت کبیر آن زصغیر

سفره ماست پر از گرده، برو این ساعت

آسمان گو مفروز این عظمت از دو فطیر

دو جهان را به جوی می نخرد می باید

هر که او یافته یک گرده پرورده به شیر

آن زمانی که شود پیک اجل قابض روح

جان دهد در هوس خربزه صوفی فقیر

 
sunny dark_mode