گنجور

 
صوفی محمد هروی

هر که جان در ره تو قربان کرد

بر خود این کار عشق آسان کرد

در جواب او

هر که ماهی شور بریان کرد

معده خویش بحر عمان کرد

سر اسرار خویش راگیپا

دوش از چشم کله پنهان کرد

پیش کشمش مویز می نازد

پسته زین خنده فراوان کرد

کله پخته کار چرب زبان

عذر خواهی به حضرت نان کرد

مرغ بریان چو با مزعفر شست

جمع او را چو خود پریشان کرد

دل چو برداشت دوش لوزینه

جنگ از آن رو به آب دندان کرد

تابه بریان طبیب حاذق بود

صوفی خسته را چو درمان کرد