گنجور

 
صوفی محمد هروی

بوسی زلبش اگر کنی نوش

غمهای جهان شود فراموش

در جواب او

گر آرده و عسل کنی نوش

عیش دو جهان کنی فراموش

جان تازه کند بیا و بنگر

آن اشکنه لطیف سر جوش

چون از تو شود کسی خریدار

یک نان به دو عالمش بمفروش

بریان که عروس اطعمه اوست

باشد که بگیرمش در آغوش

این بوی جگر کباب بازار

برد از دل خسته طاقت و هوش

آن دانه درکه هست انگور

بی او منشین، بگیر در گوش

من آب برای شرب صوفی

بر دوش کشیده بوده ام دوش