گنجور

 
صوفی محمد هروی

نصیب ما ز می لعل دوست گشته خمار

کنیم جان به سر و کار عشق آخر کار

در جواب او

خوش است صحنک بغرا و قلیه بسیار

اگر به دست تو افتد زهی سعادت یار

زبس که برده ز دزدی ز خلق دل بریان

کشیده اند چو دزدان از آتش بر سر دار

بسوزد ار کشم آهی ز شوق نان و کباب

ز آتش دل مجروح من در و دیوار

گه انتظار و گهی آه سرد در غم نان

دلی که گرسنه باشد کشد ازین بسیار

چو هست مایه عمر شریف من بریان

هزار آه، نگشتم ز عمر برخوردار

بیار بره، اگر ماس نیست با کنگر

که خوش بود به کف در آید این گل بیخار

بگوید این به تو صوفی کسی که سیر شدم

ز بهر او بکن این دم هزار استغفار

 
sunny dark_mode