گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴

 

ای از تو مرا هر نفسی بادی و دردیدورم به فراق تو ز هر خوابی و خوردی
این سرخی من و زردی رخ تستورنه من مسکین کیم از سرخی و زردی؟
بدخواه که بر دوری ما رشک چنین بردگر با تو بدیدی که نشستیم چه کردی؟
گو: جمله جهان تیغ برآرید، که با کسما را سر پرخاش نماندست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۲۸

 

ای شاه ز شاهان که کند آنچه تو کردی
در ملک به شاهی ز همه شاهان فردی
آنجا که می و بزم بود اصل نشاطی
وانجا که صف رزم بود مرد نبردی
جان پدر و جان برادر به تو شادست
کز هر سه فزونی به جوانی و به مردی
هر رزم که آن هر سه نجستند تو جستی
هرکار که آن هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۶

 

هر لحظه بما از نو رسد تحفة دردی
اگر این نبدی عاشق درویش چه خوردی
دل چاره درد تو به این کرد که خون شد
این چاره نبودی دل بیچاره چه کردی
میسوخت سراپای وجودم ز دل گرم
گرمی نزدم هر دم ازین غم دم سردی
حوران کفن من همه در روی بمالند
با خاک لحد گر برم از کوی تو گردی
عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی