گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۶

 

ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفتگوی از همه خوبان بربودی به لطافت
ای صورت دیبای خطایی به نکوییوی قطره باران بهاری به نظافت
هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتیسلطان خیالت بنشاندی به خلافت
ای سرو خرامان گذری از در رحمتوی ماه درفشان نظری از سر رأفت
گویند برو تا برود صحبتت از دلترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱

 

بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت
تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت
هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم
گنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت
در دامن خاری بنشینیم چو گل نیست
با درد بسازیم چو درمان نتوان یافت
تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافر
در روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت
جان پروریی کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی