گنجور

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸

 

آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابستای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست
چه مرده و چه خفته که بیدار نباشیآن را چه دلیل آری و این را چه جوابست
من جهد کنم بی‌اجل خویش نمیرمدر مردن بیهوده، چه مزد و چه ثوابست
من خواب ز دیده به می ناب ربایمآری عدوی خواب جوانان می نابست
سختم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

یاران همه مخمور و قدح پر می نابستما جمله جگر تشنه و عالم همه آبست
مرغ دل من در شکن زلف دلارامیا رب چه تذرویست که در چنگ عقابست
چشم من سودازده یا درج عقیقستاشک من دلسوخته یا لعل مذابست
ورد سحرم زمزمهٔ نغمهٔ چنگستو آهنگ مناجات من آواز ربابست
دور از تو مپندار که هنگام صبوحمبا این جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴

 

مشاطهٔ شوخی‌که به دستت دل ما بست

می‌خواست چمن طرح‌کند رنگ حنا بست

آن رنگ‌که می‌داشت دریغ از ورق گل

از دور کف دست تو بوسید و به پا بست

آخرچمنی را به سرانگشت تو پیچید

وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست

آب است ز شبنم دل هر برگ ‌گل امروز

کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست

زین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷

 

هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست

باید همه را زین دونفس دل به هوا بست

درگلشن ما مغتنم شوق هوایی‌ست

ای غنچه در اینجا نتوان بند قبا بست

یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم

یارب عرق شرم که مضمون حیا بست

تحقیق ز ما راست نیاید چه توان‌کرد

پرواز بلندی به تحیر پر ما بست

از وهم تعلق چه خیال است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶

 

هر سو نگرم دیده به دیدار حجابست

ای تار نظر پیرهنت این چه نقابست

خمیازهٔ شوق تو به می کم نتوان ‌کرد

ما را به ‌قدح نسبت‌گردب و حبابست

آستان نتوان چشم به پای تو نهادن

این‌گل ثمر دیدهٔ بیخواب رکابست

ای شمع حیا رنگ‌، عتاب آن همه مفروز

هرجا شررآیینه شود جلو‌ه کبابست

غافل ز شکست دل عاشق نتوان بود

معموری امکان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

خوش آب حیاتیست که گویند شرابست
حالی و چه خوش حال که دل مست و خرابست
غیری به تو گر روی نماید مگذارش
کان نقش خیالست که در دیدهٔ خوابست
گویند که امواج حبابست درین بحر
آبست که در دیدهٔ ما عین حجابست
هر ذره که بینی به تو خورشید نماید
مهر است به چشم من و تو ماه نقابست
این گفتهٔ مستانهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳

 

خوش آب حیاتیست که گویند شرابست
خوش عاشق رندی که چو ما مست و خرابست
جامی که ز آبست پر آبست کدامست
در مجلس ما جو که چنین جام حبابست
در گلشن اگر بلبل سر مست گل افشاند
ما راز گلستان همه مقصود گلابست
بر راه خطا عقل اگر رفت خطا کرد
تو در پی او گر نروی عین صوابست
هر نقش خیالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی