گنجور

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸

 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » ذرات گردنده [۷۳-۵۷] » رباعی ۶۱

 

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،
بی بادهٔ گُلرنگ نمی‌شاید زیست؛
این سبزه که امروز تماشاگه ماست،
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲

 

آنکس که بروی خواب او رشک پریستآمد سحری و بر دل من نگریست
او گریه و من گریه که تا آمد صبحپرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵

 

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیستبی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست
گفتا که ز شکری بریدند مرابی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲

 

تا در دل من صورت آن رشک پریستدلشاد چو من در همهٔ عالم کیست
والله که به جز شاد نمیدانم زیستغم میشنوم ولی نمیدانم چیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵

 

دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیستجانش چو منم عجب که بیجان چون زیست
گریان گشتم گفت که اینطرفه‌تر استبی‌من که دو دیدهٔ ویم چون بگریست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳

 

دوش از سر لطف یار در من نگریستگفتا بی‌ما چگونه توانی بزیست
گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آبگفتا که گناه تست و بر من بگریست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰

 

زانروز که چشم من برویت نگریستیکدم نگذشت کز غمت خون نگریست
زهرم بادا که بی‌تو میگیرم جاممرگم بادا که بی‌تو میباید زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۴

 

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیستاین عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
اندر تن ماست یا برون از تن ماستیا در نظر شمس حق تبریزیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۹

 

گفتم که بیا بچشم من درنگریستمن نیز به حال گفتمش کاین دغلیست
گفتا که چه میرمی و اینت با کیستتو مردهٔ اینی همه ناموس تو چیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۷

 

هر روز دل مرا سماع و طربیستمیگوید حسن او بر این نیز مه‌ایست
گویند چرا خوری تو با پنج انگشتزیرا انگشت پنج آمد شش نیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۵

 

یکبار به مردم و مرا کس نگریستگر بار دگر زنده شوم دانم زیست
ای کرده تو قصد من ترا با من چیستیا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۶

 

یک چشم من از روز جدائی بگریستچشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردمگفتم نگریستی نباید نگریست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » مختارنامه » باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی » شمارهٔ ۱۱

 

از آرزوی یقین چو مینتوان زیست

بر خلق بباید ای خردمند! گریست

کاینجا که بود هیچ نمیداند کیست

وانجا که رود حال نمیداند چیست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و ششم: در صفت گریستن » شمارهٔ ۳۲

 

زان روی که در روی تو چشمم نگریست

از گریهٔ من مردم چشمم بنزیست

جان بر سر آتش است و دل بر سر آب

از بس که دلم بسوخت و چشمم بگریست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق » شمارهٔ ۱۹

 

ای بس که دلم بر در تو خون بگریست

و آواز نیامد ز پس پرده که کیست

گر در من دلسوخته خواهی نگریست

گر خواهم مرد جاودان خواهم زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق » شمارهٔ ۲۹

 

زان روز که عشق تو به من درنگریست

خلقی به هزار دیده بر من بگریست

هر روز هزار بار در عشق توام

میباید مُرد زار و میباید زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد » شمارهٔ ۷۰

 

شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست

این خنده به سر بریدنش باری چیست

در عشق چو شمعِ مرده میباید زیست

پس در همه کس چو شمع روشن نگریست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹

 

چندان چشمم که در غم هجر گریست
هرگز گفتی گریستنت از پی چیست
من خود ز ستم هیچ نمی‌دانم گفت
کو با تو و خوی تو چو من خواهد زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵

 

هجران تو دوش چون به من درنگریستبنشست و به های‌های بر من بگریست
گریان بر وصل شد که تدبیرم چیستتا چند به جان دیگران خواهی زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶

 

ای شاه نجیب کفشگر دانی کیستآنکس که ازو خزینت از مال تهیست
سیمت ز کل حبه طلب ورنه ازوسگ داند و کفشگر که در انبان چیست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷

 

بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست
در آرزوی روی تو خونابه گریست
بیچاره بمانده‌ام، دریغا! بی تو
بیچاره کسی که بی تواش باید زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹

 

با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست
دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست
گفتا که چگونه باشد احوال کسی
کو را بمراد دیگری باید زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰

 

پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
بنشست و به های‌های بر من بگریست
کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱

 

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲

 

دیروز که چشم تو بمن در نگریست
خلقی بهزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق تو ام
میباید مرد و باز میباید زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳

 

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴

 

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست
چه پنداری که گورم از عشق تهیست
گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست
آواز آید که حال معشوقم چیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵

 

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود
ور عشق اینست چون توان بی او زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶

 

در هر برزن که بنگرم آشوبی ست
آشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست
تا پاک کنند گیتی از یک دیکر
هر ریش که هست، بر زنخ جارویی ست


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۱۱ - در شکوه

 

دشمن چو بدانست که : احوالم چیست
بر تلخی زندگانی من بگریست
بدحال تر از من اندرین عالم کیست ؟
در آرزوی مرگ همی باید زیست


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط