گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷

 

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستمهم بی‌دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودیبا این همه علت‌ها در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اماچون بوی توام آمد از گور برون جستم
آن صورت روحانی وان مشرق یزدانیوان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم
خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۹

 

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستمدریاب مرا ساقی والله که چنینستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست منای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامت بشکستم من جامتمستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستانگویی که نه ای محرم هستم به خدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۰

 

بستان قدح از دستم ای مست که من مستمکز حلقه هشیاران این ساعت وارستم
هشیار بر رندی ضدی بود و ضدیهمرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم
هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورمهر چیز که اندیشی از مهر من آنستم
تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتمبا جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم
اسپانخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

گر یار بلند آمد، من پستم و من پستمور کار ببند آمد، من جستم و من جستم
من حاکم این شهرم، هم نوشم و هم زهرمگر خصم بود پنجه، من شستم و من شستم
ای هر سخنت کامی، در ده ز لبت جامیکان توبه که دیدی تو، بشکستم و بشکستم
هر چند به حالم من، از دست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی