گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیداوز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیستوز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاستو افغان ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دستهم پردهٔ ما بدرید، هم توبهٔ ما بشکست
بنمود رخ زیبا، گشتیم همه شیداچون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست
زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاستجان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست
در دام سر زلفش ماندیم همه حیرانوز جام می لعلش گشتیم همه سرمست
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

از دیر برون آمد ترسا بچه ای سرمست
بر دوش چلیپائی خوش جام مئی بر دست
کفر سر زلف او غارتگر ایمان است
قصد دل و دینم کرد ایمان مرا برده است
کفری و چه خوش کفری کفری که بُود ایمان
این کفر کسی در اوست کایمان به خدایش هست
ناقوس زنان می گفت آن دلبرک ترسا
پیوسته بود با ما یاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی