گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۶

 

آورد طبیب جان یک طبله ره آوردیگر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی جان را بدهد مستیاز دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی
آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شدتریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله روی آر بدین قبلهچون روی بدو آری مه روی جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹

 

نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردیتا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
ای آب چه می‌شویی وی باد چه می‌جوییای رعد چه می غری وی چرخ چه می‌گردی
ای عشق چه می‌خندی وی عقل چه می‌بندیوی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی
سر را چه محل باشد در راه وفاداریجان خود چه قدر باشد در دین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۲

 

ای صورت روحانی امروز چه آوردیآورد نمی‌دانم دانم که مرا بردی
ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بوییبر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی
امروز عجب چیزی می‌افتی و می‌خیزیدر باغ کی خندیدی وز دست کی می‌خوردی
آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانیپیران و جوانان را آموخت جوامردی
بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزددر وحدت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۰۵

 

بیکار دلی باشد کو را نبود دردیکاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی
دردی که بود از عشق جانم به فدای آنخود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مستگه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینییک دم چو گل سرخی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲۶

 

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی
دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن
خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
از گردش چشمت هست آواردگی دلها
تا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست
گه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی
شد وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی