گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازدبس سر که ز هر سویی بر یکدگر اندازد
از دیر برون آمد سرمست و پریشان مویارب که چه آتش‌ها در هر جگر اندازد
چون زلف پریشان را زنار برافشاندصد رهبر ایمان را در رهگذر اندازد
هم غمزهٔ غمازش بی تیر جگر دوزدهم طرهٔ طرارش بی تیغ سر اندازد
در وقت ترش‌رویی چون تلخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازددر جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلشتسبیح در آویزد، زنار دراندازد
دلها به خروش آید چون زلف برافشاندجان‌ها به سجود آید چون پرده براندازد
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزددر رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دلمن زر و سراندازم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹

 

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازدمرغ دل من آتش در بال و پر اندازد
صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامیتسبیح برافشاند سجاده براندازد
چون تیر زند چشمت سیاره هدف گرددچون تیغ کشد مهرت گردون سپر اندازد
چون غمزهٔ خونخوارت برقلب کمین سازدبس کشته که هر لحظه بر یکدگر اندازد
آنکس که دلی دارد جان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی