گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵

 

جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین بایددل شیفتهٔ روئیست پروانه چنین باید
تا لب نهدم بر لب جان میرسدم بر لباحسنت زهی باده پیمانه چنین باید
گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتمگاه از خم و گه دریا مستانه چنین باید
چشم تو کند مستم لعلت برد از دستمهر جام مئی دارد میخانه چنین باید
سر مست ز ساغر گشت دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱

 

شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید
کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید
عمری ست که می گردم، برگرد سر شمعی
می سوزم و می سازم، پروانه چنین باید
خوب است جفا امّا، با من تو ز حد بردی
باید دلی آزردن، امّا نه چنین باید
خون از مژه می بارم، ای ابر تماشاکن
چشمی که شود گریان، مستانه چنین باید
من دانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی