گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۲

 

جمعی که تو در میان ایشانیزآن جمع به در بود پریشانی
ای ذات شریف و شخص روحانیآرام دلی و مرهم جانی
خرم تن آن که با تو پیونددوآن حلقه که در میان ایشانی
من نیز به خدمتت کمر بندمباشد که غلام خویشتن خوانی
بر خوان تو این شکر که می‌بینمبی فایده‌ای مگس که می‌رانی
هر جا که تو بگذری بدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۸

 

ای عورت کفر و عیب نادانیپوشیده به جامهٔ مسلمانی
ترسم که نه مردمی به جان هر چنداز شخص همی به مردمان مانی
چندین مفشان ردا، چرا جان رایک‌بار ز گرد جهل نفشانی؟
تا گرد به جامه بر همی بینیآگاه نه ای ز گرد نفسانی
این جامه و جامه پوش خاک آمدتو خاک نه‌ای که نور یزدانی
بارانی تنت گر گلیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۲ - و لی فی المدیحه

 

ای مار سیاه جعد جانانی

یا تیره شب دراز هجرانی

روی بت من دلیل یزدانست

اهریمن را تو نیز برهانی

اهریمن اگر نه‌ای چرا پیوست

از تیره‌دلی حجاب یزدانی

گر کافر دل‌سیه نه‌ای از چه

غارتگر دین بلای ایمانی

نه‌ کافر دل‌سیه نیی ایراک

پیوسته مقیم باغ رضوانی

پیرایهٔ خلد و زیب فردوسی

مرغولهٔ حور و جعد غلمانی

زندانبان فرشته‌ یی‌ گر چه

خود تیره‌تر از فضای زندانی

گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی