گنجور

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کندتا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند
روشن نمی‌شود ز رمد، چشم سالکیتا از غبار میکده، دارو نمی‌کند
گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درستگفتند: او به دردکشان خو نمی‌کند
گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ماخوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند
رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:تب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۵

 

گل را بدور روی تو کس بر نمیکند
بلبل به بوستان سخن او نمی کند
تا دیده باز یافت خیال قدت در آب
دل جست و جوی سرو لب جو نمی کند
شیرین لبی که دید دهان چو قند تو
وصف دهان خود سر یک مو نمی کند
با عاشقان رقیب دل نازک ترا
بد می کند همیشه و نیکو نمی کند
انکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی