گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۵

 

کارم چو زلف یار پریشان و درهمستپشتم به سان ابروی دلدار پرخمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفتاین شادی کسی که در این دور خرمست
تنها دل منست گرفتار در غمانیا خود در این زمانه دل شادمان کمست
زین سان که می‌دهد دل من داد هر غمیانصاف ملک عالم عشقش مسلمست
دانی خیال روی تو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۶

 

یارا بهشت صحبت یاران همدمستدیدار یار نامتناسب جهنمست
هر دم که در حضور عزیزی برآوریدریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست
نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیستبس دیو را که صورت فرزند آدمست
آنست آدمی که در او حسن سیرتییا لطف صورتیست دگر حشو عالمست
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌امجز بر دو روی یار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۳۸ - در مدح اتسز خوارزمشاه

 

خوارزمشاه بر همه شاهان مقدمست
اسباب خسروی همه او را مسلمست
صدر جریدهٔ همه ابنای دولتست
بیت قصیدهٔ همه اعقاب آدمست
از جاه او قوام قوانین ملتست
وز عدل او نظام اقالیم عالمست
آشفتهٔ حوادث و مجروح چرخ را
فیض و عطای او همه دارو مرهمست
از دست زرفشانش و ز تیغ سرفشان
قسم ولی بخش عدو سور و ماتمست
او آفتاب شرع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط