گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۷

 

ساقی بیا که به ز خودی عشق و بی خودی
در ده شراب لعل ز جام زبرجدی
می ده به روی شاهد مهوش که این بود
سرمایه سعادت و اقبال سرمدی
می چیست جذب عشق که بد را و نیک را
سازد تهی ز وسوسه نیکی و بدی
شاهد کدام آن که شهود جمال اوست
مقصود منتهی و تمنای مبتدی
در شرع عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۶

 

دوش آمدی و خرمن ما آتشی زدی
ام‌شب بیا و باز رهان بازم از خودی
خالی کنیم خانه ز بهرِ نزولِ دوست
لابد برون شود همه چون تو درآمدی
عشقِ تو آمد و رگِ مجنون فروگذشت
این‌جا چه جای عاقلی و جایِ بخردی
لیلی و یک کرشمه و سد طعنه ی حسود
ماییم و هیچ چون همه یک بار بستدی
دل در غمِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری