گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بودجانم چو شمع از آتش دل در گداز بود
در انتظارصید تذرو وصال توچشمم ز شام تا بگه صبح باز بود
از من مپرس حال شب دیر پای هجراز بهرآنکه قصه آن شب دراز بود
من در نیاز بودم و اصحاب در نمازلیکن نیاز من همه عین نماز بود
می‌ساختم چو بربط و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۱

 

دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود
تا صبح بر رخم در میخانه باز بود
روزی که عشق، خاک دیار نیاز گشت
سرو تو خوشخرام، به گلگشت ناز بود
تا دلخراش بلبل من ذوق ناله داشت
گلبن به سرفرازی و گلشن به ساز بود
بینش نگر که آینه محرم گرفته است
رویی که از نگاه منش احتراز بود
طرفی نبسته ایم ازان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی