گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲۱

 

سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنیطوطی خموش به چو تو گفتار می‌کنی
کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهددامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی
تو خود چه فتنه‌ای که به چشمان ترک مستتاراج عقل مردم هشیار می‌کنی
از دوستی که دارم و غیرت که می‌برمخشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی
گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواستخود کرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

دایم ستیزه با دل افگار می‌کنیبا لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟
ای وای اگر به گربهٔ خونین برون دهمخونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی
شرمنده نیستی که به این دستگاه حسندل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟
یوسف به خانه روی ز بازار می‌کندهر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی
چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواببر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸

 

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی
دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست
آری تو زین معامله بسیار می‌کنی
هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش
برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی
دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۰

 

بر گل به پای سرو چو رفتار می کنی
از لطف پای نازکت افگار می کنی
اگر حال دل ز غمزه بپرسی چه گویمت
خوش می کنی که پرسش بیمار می کنی
پندی بده به زلف که خونهای بیدلان
چندین چرا بگردن خود بار می کنی
با غمزه هم بگوی که در پیش مردم
خواهم زدن که شوخی بسیار می کنی
گفتی جمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی