گنجور

شعرهای با وزن «مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)» و حروف قافیهٔ «وست» - صفحهٔ ۱

 

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴

 

از دوستی دوست نگنجم در پوست

در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست

هرگز نزید به کام عاشق معشوق

معشوق که بر مراد عاشق زید اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰

 

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست

میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست

زیرا که بهر صبوح موسوم شده است

کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰

 

ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست

هشدار که در میان جانداری دوست

حس مغز تنست و مغز حست جانست

چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴

 

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست

بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست

ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست

او غرقهٔ خود هردو جهان غرقه در اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲

 

دلدار اگر مرا بدراند پوست

افغان نکنم نگویم این درد از اوست

ما را همه دشمنند و تنها او دوست

از دوست بدشمنان بنالم نه نکوست


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۰

 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست ز من بر من و باقی همه اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰

 

از بس که بیازرد دل دشمن و دوست

گویی به گناه مسخ کردندش پوست

وقتی غم او بر همه دلها بودی

اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱

 

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست

هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست

ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای

ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲

 

چون حال بدم در نظر دوست نکوست

دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست

چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست

بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳

 

غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست

وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست

فردای قیامت این بدان کی ماند

کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴

 

گر دل به کسی دهند باری به تو دوست

کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست

از هر که وجود صبر بتوانم کرد

الا ز وجودت که وجودم همه اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵

 

گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست

یا مغز برآیدم چو بادام از پوست

غیرت نگذاردم که نالم به کسی

تا خلق ندانند که منظور من اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶

 

گویند رها کنش که یاری بدخوست

خوبیش نیرزد به درشتی که دروست

بالله بگذارید میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵

 

گر خود ز عبادت استخوانی در پوست

زشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست

گر بر سر پیکان برود طالب دوست

حقا که هنوز منت دوست بروست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵

 

آنکس که به یاد او مرا کار نکوست

با دشمن من همی زید در یک پوست

گر دشمن بنده را همی دارد دوست

بدبختی بنده‌ست نه بدعهدی اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی غزنوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷

 

بینی کله شاه که مه قوقهٔ اوست

گیتیش بگنجدی نگنجد در پوست

عفریت ستم زو که سلیمان نیروست

دربند چو کوزهٔ فقع بسته گلوست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی شروانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۵

 

مار دو سر چهار چشم است ای دوست

کز پای من و گوشت همی خاید و پوست

زین چرخ که خوش زشت و رویش نیکوست

نالم که چنین مرا همی هدیه اوست


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵۹

 

در فرقت آن کس که تن و جان تو اوست

این ناله سر بسته بی دل نه نکوست

در انده هجرانش اگر داری دوست

چون نای ز دل نال نه چون چنگ ز پوست


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶۲

 

خوی تو چو رخسار نکوی تو نکوست

بی روی نکوی تو نکویی نه نکوست

چون نار همی پاره کنم بر تن پوست

از انده هجران تو ای دلبر دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶۳

 

آنی که زمان زمان مرا عشق تو بوست

بی روی نکوی تو نکویی نه نکوست

در عشرت و در نشاط امروز ای دوست

بیرون آیی همی چو بادام از پوست


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

[۱] [۲] [۳]