عینالقضات همدانی » تمهیدات » تمهید اصل تاسع - بیان حقیقت ایمان و کفر
از نور به نور، منزلی بس دور است
کاین نور ز ظلمتست و آن از نور است
توحید و یگانگی برون از نور است
آنکس که نداند این سخن معذور است
مهستی گنجوی » رباعیات مهستی بر اساس پژوهش مهدی دهقان » شمارهٔ ۱۳
آن کو غم و شادیام بیفزود و بکاست
بودش شب و روز قول و قامت کژ و راست
با ما به بد و نیک نه بنشست و نه خاست
تا زیر زبر شد همه کارش چپ و راست
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب » شمارهٔ ۳۲
آن کس که به سالوس و هوس مغرور است
از حضرت عشق بی گمان مهجور است
مسکین عاشق که صبر از وی دور است
بیچاره به هر چه می کند معذور است
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب » شمارهٔ ۲۴۳
شمع ارچه زآتش همه تن پر نور است
پیوسته به رنگ عاشق مهجور است
مانندهٔ فرهاد به غم می سوزد
مسکین مگر از صحبت شیرین دور است
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹
آواز تو ارمغانِ نفخ صور است
زان قوتِ هر دلی که بس رنجور است
آواز بلند کن که تا پست شوند
هرجا که امیر و هر کجا مأمور است
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱
شاها ز تو چشم سلطنت را نور است
در سایه چتر تو جهان معمور است
المتنه الله که عدو مقهور است
بر رغم عدوی تو ولی منصور است
سلیم تهرانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۴
ماییم که داغ دل ما ناسور است
از پای فتاده ایم و منزل دور است
احوال خود از کسی چه پنهان داریم
چون زلف، پریشانی ما مشهور است
جویای تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۱
بی نالهٔ زار کی دعا منظور است
آه بی عجز از اثر بس دور است
با قامت خم تیر دعا سخت رساست
از قوت ضعف این کمان پر زور است
حزین لاهیجی » رباعیات » شمارهٔ ۲۸
ازگریهٔ من دیدهٔ اختر شور است
وز ناله ی من دل ملک رنجور است
گردون نبود حریف پیمانهٔ عشق
این رطل گرانتر از سر مخمور است
سعیدا » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳
منصور که در دار جهان مغفور است
خاک ره او تاج سر فغفور است
در دار خرابات جهان مشهور است
یک بغداد است و دار یک منصور است
وفایی شوشتری » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸
این دختر رز، که مادرش انگور است
تلخ است ولی مایه ی چندین سور است
پنهان باید چو جان شیرینش داشت
از دیدهٔ بد، که چشم زاهد شور است
فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
دنیای ضعیفکش که از حق دور است
حق را به قوی میدهد و معذور است
بیهوده سخن ز حقّ و باطل چه کنی
رو زور به دست آر که حق با زور است
