گنجور

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

قاضی پسرش در رمضان خورد شراب

وآنگه به لواط کرد بیچاره شتاب

ای زمره اسلام بگویید جواب

کافر به اگر چنین مسلمان خراب

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲

 

ای خلعت فاستقم ببالای تو راست

بر تارک تو تاج لعمرک زیباست

چون روی تو بر بام فلک مهر نیافت

چون قد تو بر طرف چمن سرو نخاست

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳

 

بالای خوشت به سرو می ماند راست

همچون قد تو زباغ شمشاد نخاست

چشم سیه فتنه گرت عین بلاست

چین سر زلف شکن مشک خطاست

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴

 

در خانه تو مزاج مرزنگوش است

وز خط تو افتاب کحلی پوش است

گویی که دواتت ظلماتست کزو

خضر قلم ترا دهان پر نوش است

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵

 

اسرار غم عشق بگنجینه ماست

دردانه غم در صدف سینه ماست

با هر که در آمیختم از من بگریخت

جز غم که حرف و یار دیرینه ماست

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶

 

آن رفته ز چشم و مانده در دل چونست

آن شکل ظریف و آن شمایل چونست

نرگس بمیان آب خرم باشد

آن نرگس آبدار در گل چونست

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷

 

عنبر اثری ز فضله خامه توست

بوی خط تو در شکن نامه توست

چون فضله نحل سر به سر عین شفاست

آن رشحه که اندر گلوی خامه توست

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸

 

خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشت

با پسته دهن شکر لب حور سرشت

در باغ مراد ما چنین سرو نرست

بر خاک امید ما کس این دانه کشت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹

 

ایام نشاط و شادمانی بگذشت

دوران مراد و کاردانی بگذشت

فریاد که عمر و زندگانی بنماند

هیهات که عالم جوانی بگذشت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰

 

فریاد که آن یار پسندیده برفت

ناکرده وداع ما و نادیده برفت

دل را به که آرام دهم مسکین من

کآرام دل و روشنی دیده برفت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱

 

زادی که ره دراز می باید رفت

با روزه و با نماز می باید رفت

ترکیب تو چون ز خاک پرداخته اند

ای خال به خاک باز می باید رفت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲

 

دائم ز ولایت ولی خواهم گفت

چون روح قدس نادعلی خواهم گفت

تا رفع شود غمی که برجان منست

کُلُّ هَمٍّ سینجلی خواهم گفت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳

 

بلبل ز پی گل غزلی تر می گفت

باد سحر از نسیم عنبر می گفت

لاله صفت کلاه دارا می کرد

نرگس سخن از تاج سکندر می گفت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴

 

در خانه خود به کمترین مایه قوت

بیچاره به سر کنی به صد صبر و سکوت

بر سفره مردم نکشی دست به لوت

تا پر نکنی شکم به سان الموت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵

 

ای کعبه مقصود دل من کویت

دور از تو شدم ز مویه همچون مویت

اکنون که ز دیدار تو محروم شدم

در خواب من آی تا ببینم رویت

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶

 

ای هزل تمام هیچ و هازل همه هیچ

زنهار چه زنهار که در هزل مپیچ

قولی که نه دین و شرع باشد مپسند

راهی که به سوی حق نباشد مپسیچ

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷

 

تیر تو هلاکت بداندیش تو باد

قربان رهت دشمن بدکیش تو باد

ای چرخ کمان پشت به خدمت کاری

خم ساخته پشت چون کمان پیش تو باد

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸

 

لاله زدم باد صبا می خندد

گویی لب و لعل دلربا می خندد

ای دوست بگویم که چرا می خندد

بر کوتاهی عمر ما می خندد

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹

 

لاله به کرشمه بر چمن می خندد

در باغ شقایق و سمن می خندد

در خنده بین که با تنگدلی

همچون لب آن تنگ دهن می خندد

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰

 

صافی جهان چو نیست می ساز به درد

پشمینه بپوش چون همی باید مرد

از مرگ چه دشوار تر آن کز ره عجز

حاجت به در همچو خودی باید برد

ابن حسام خوسفی
 
 
۱
۲
۳
۵