گنجور

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹

 

تا از دو دیده ام رخ آن گل عذار رفت

خواب از دو دیده وز دل تنگم قرار رفت

تا از رخش تمتع جان برنداشت چشم

بی روی مهوشش دل و دینم ز کار رفت

از روزگار تیره ی بدعهد بی وفا

[...]

جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۰

 

تا از بر من آن صنم گل عذار رفت

چون زلف بی قرار وی [از] من قرار رفت

مستغرقم به بحر غم اندر فراق تو

زان رو کم از دو دیده بت غمگسار رفت

دیگر به سرو و گل نکنم التفات هیچ

[...]

جهان ملک خاتون
 

فصیحی هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

از دل هزار لخت به چشم نثار رفت

جز داغ هر چه بود درین لاله‌زار رفت

ضعفم چنان گداخت که طوفان اشک دوش

صد جا نشست از مژه تا در کنار رفت

آن دیده گو ذخیره دیدار می‌نهاد

[...]

فصیحی هروی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱

 

تا شمع من ز دیدهٔ شب زنده دار رفت

دود از سرم برآمد و اشک از کنار رفت

در پیچ و تاب حلقه آن زلف خم به خم

کاری که کرد، دست و دل من ز کار رفت

افسانه کم کنید که جوشید گریه ام

[...]

حزین لاهیجی