گنجور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۴

 

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای منجور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشمچونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشاننرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود منزفت شود وجود من تنگ شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۵

 

من طربم طرب منم زهره زند نوای منعشق میان عاشقان شیوه کند برای من
عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شودفاش کند چو بی‌دلان بر همگان هوای من
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشدچرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من
من سر خود گرفته‌ام من ز وجود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولانا
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۱

 

ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای من
نیست مراد خاطرت جز غم و جز بلای من
هر مژه کرده جوی خون بر رخ من روان ولی
کیست که با تو دم زند از من و ماجرای من
مهر و وفای من مبین ترک جفای خود مکن
زانکه جفای چون تویی نیست کم از وفای من
گر چو سگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی