گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شدطای طریقت بتافت عقل نگونسار شد
مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشتهرچه نه از عشق بود از همه بیزار شد
بر دل آن کس که تافت یک سر مو زین حدیثصومعه بتخانه گشت خرقه چو زنار شد
گر تف خورشید عشق یافته‌ای ذره‌شوزود که خورشید عمر بر سر دیوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲

 

حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شدحسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد
خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوستواقعه انبوه گشت داعیه بسیار شد
آمد و شد در گرفت از چپ و از راست دوستدل به تماشای او بر در و دیوار شد
پرده ز رخ دور کرد، شهر پر از نور کرددیدن او سهل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی