گنجور

 
محمدحسین غروی اصفهانی
 

بسیط روی زمین باز بساط غم است

محیط عرش برین دائرۀ ماتم است

باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست

باز چرا دود آه تا فلک اعظم است

ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را

که صبح روی جهان تیره چه شام غم است

شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز

نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است

بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر

بزیر بار غمش قامت گردون خم است

ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار

دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است

داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست

نام غم اندوز او نقش گل آدم است

عزای سالار دین، دلیل اهل یقین

سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است

خزان گل زار دین ماه محرم بود

در او بهار عزا هماره خرم بود

چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید

نخست این کار زار بجان جانان رسید

قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد

که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید

آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل

جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید

بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه

از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید

ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا

بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید

تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم

ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید

بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین

خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید

یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل

نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید

رسید پیر خرد بر سر ان نوجوان

بناله چون بلبل و شاخ گل ارغوان

کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من

وی بکمند غمت خاطر آزاد من

ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من

ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من

سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو

تا بفلک می برد آه من و داد من

ملک دل آباد بود بجویبار وجود

آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من

چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید

شد از نظر ناپدید روی پریزاد من

جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان

مگر در این غم رسد خدا بفریاد من

حسرت دامادیش بر دل زارم بماند

بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من

لیلی حسن ازل واله و مجنون تست

چون برود تا ابد نام تو از یاد من

پس از تو ای نوجوان شدم زمین گیر تو

خدا ترحم کند بر پدر پیر تو

چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت

بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت

شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست

یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت

روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد

چه صبح نورانی عالم فانی گذشت

اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست

که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت

گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه

که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت

چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود

چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت

چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان

که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت

بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان

بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت

کوکب اقبال شاه شد از نظر ناپدید

روی فلک شد سیاه، دیدۀ انجم سفید

گوهر یکتای عشق در یتیم حسن

خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن

غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه

قامت رعنای او شاخ گل نسترن

بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق

فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن

بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب

معنی حسن المآب عیان بوجه حسن

بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان

ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن

تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او

خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن

همای اوج ازل بدام قوم دغل

بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن

بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند

شاهد رخسار او شمع دل انجمن

چه شمع در سوز و ساز لالۀ باغ حسن

خداست دانای راز ز سوز داغ حسن

چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه

ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه

کرده نثار سرش اهل حرم در اشک

لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه

نهاد گردون دون بطالعی واژگون

بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه

بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس

رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه

عروس و داماد را نصیب شد مسندی

یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه

دود دل بانوان مجمرۀ عود بود

ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه

پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم

مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه

سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند

روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه

قیامتی شد بپا بگرد آن سر و ناز

عراق شد پر ز شور ز بانوان حجاز

چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد

مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد

شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر

که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد

چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها

حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد

تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید

بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد

تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت

لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد

ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم

خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد

یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق

قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد

سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند

عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد

دیدۀ گردون بر آن غنچۀ خندان گریست

مادر بیچاره اش هزار چندان گریست

ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من

وی گل نو رستۀ گلشن دامان من

ای بسر و دوش من زینت آغوش من

مکن فراموش من جان تو و جان من

دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای

یاد نمی آوری هیچ ز پستان من

از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای

شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من

غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن

ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من

تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت

تا چه کند داغ تو با دل بریان من

مادر بیچاره ات کنار گهواره ات

منتظر ناله ات ای گل خندان من

غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت

رفت بباد فنا خاک گلستان من

حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا

نکرد اندیشه از حال پریشان من

گل گلوی ترا طاقت ناوک نبود

لایق آن تیر سخت گلوی نازک نبود

کاش شدی واژگون رایت گردون دون

چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون

ساقی بزم الست ز زندگی شست دست

دید چه بی یاری شاهد غیب مصون

ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند

دمید صبح ازل از افق کاف و نون

شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان

آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون

تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست

شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون

سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر

تا که شد از دام تن طائر روحش برون

ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا

از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون

رفت ببالین او با غم بیحد و حصر

دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون

ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید

گفت که پشت مرا شکست گردون کنون

مرا به مرگ تو سر گشته و بیچاره کرد

پرده کیان مرا اسیر و آواره کرد

ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم

نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم

همت والای تو برده ز عنقا سبق

جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم

سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای

شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم

رایت منصور تو تا که نگونسار شد

زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم

صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون

بار عیال مرا بست سوی شام غم

قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول

ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم

دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا

شد سوی خرگاه من بلند دست ستم

ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان

خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم

پس از تو ای جان من جهان فانی مباد

بی تو مرا یک نفسی ز زندگانی مراد

چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ

شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ

فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق

چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ

بجان گرگان فتاد شیر ژیان

بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ

مرغ دل خصم او بقدر یک طائری

که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ

تیغ شرر بار او چون دهن اژدها

دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ

شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او

ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ

ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید

نماند راه فرار و نبود جای درنگ

تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری

شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ

نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم

سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ

بتن توانائی از خدنگ کاری نماند

خسرو دین را دگر تاب سواری نماند

چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت

ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت

چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم

ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت

ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد

به سدره المنتهی امین درگاه سوخت

زد چه سموم بلا به گلشن کربلا

ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت

اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب

از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت

مسیح گردون نشین آه دلش آتشین

چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت

ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا

ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت

ز حالت بیکسان از ستم ناکسان

دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت

دو دیدۀ فرقدان ز غصه خونبار شد

دمیکه بانوی حق بنالۀ زار شد

کای شه لب تشنگان کنار آب روان

زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان

سموم جانسوز کین زد بگلستان دین

ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان

سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز

شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان

رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار

گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان

سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت

ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان

یوسف کنعان غم عازم شام ستم

عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان

لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار

برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان

نیست پرستار ما بغیر بیمار ما

پناه این بانوان نیست جز این ناتوان

سایۀ لطف تو رفت از سرما بیکسان

سوخت گلستان دین ز سوز قهر خسان

جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما

کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما

شربت دیدار تو آب حیات همه

صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما

خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز

ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما

از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا

تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما

بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی

اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما

وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید

تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما

راه درازی به پیش همسفران کینه کیش

همتی از پیش بیش بهر مهمات ما

شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز

ای سر نورانیت شاهد حالات ما

بی تو نشاید که ما بار به منزل بریم

یا که بسختی مگر بار غم بریم

تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم

یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم

خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا

به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم

از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه

بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم

ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو

بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم

ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان

به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم

ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما

ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم

پرده گیان تو را حجاب عزت درید

تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم

گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده

بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم

چه ساربان عزا نواخت بانگ رحیل

سیر تو شد روی نی گمشدگان را دلیل

چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود

شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود

سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان

بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود

آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش

بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود

گاه بکنج تنور گاه باوج سنان

یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود

گاه بویرانه بود همدم آه و فغان

گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود

از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر

بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود

منطق داودیش لب بتلاوت گشود

یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود

نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد

مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود

کاش دل مفتقر در این عزا خوان شدی

در عوض اشک، کاش ز دیده بیرون شدی