گنجور

 
صامت بروجردی

چون به صف کرب و بلا بخت و هب یار شد

آمد و یار پسر احمد مختار شد

آخر کار پسر دختر خیرالانام

با پسر سعد لعین بسته به پیکار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

گریه کنان مادر زار وهب شیر دل

رو به وهب کرد که ای غیرت سرو چگل

هستی اگر طالب بر هم ‌زدن آب و گل

خیز که هنگام تجلای رخ یار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

شمع رخ دوست به پروانه شرر می‌زند

بر جگر پیر و جوان تیر نظر می‌زند

خیز که معشوق ازل حلقه به در می‌زند

موسم افروختن طلعت دلدار شد

چرخ پی‌ ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

گر به تمنای حیات ابدی مایلی

در همه حالی ندهد دست چنین محفلی

قافله افتاده به ره خفته تو در منزلی

سبط رسول عربی قافله سالار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

خیز و ره عشق به ارباب هوس تنگ کن

پنجه ز خون در نظر خون خدا رنگ کن

رو به رکاب پسر شیر خدا جنگ کن

چون که حسین بن علی بی‌کس و بی‌یار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

رو بفکن بر زبر قصر سعادت کمند

مادر خود را ببر فاطمه کن سر بلند

بر فرس همت خود زین سعادت ببند

وقت جدا ساختن یار ز اغیار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

جوهر مردانگی امروز نماید ظهور

زن سرپایی به عروس و به نشاط و سرور

گر به جنان طالبی و راغب حور و قصور

جنت تو کرب و بلا تحتها‌الانهار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

کرد وهب نزد شه تشنه لبان سر قدم

ساخت طلب رخصت میدان از امام امم

زد به یکی حمله صف لشگر عدوان به هم

تیغ کفش برق تن لشگر کفار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

مور صفت لشگر کفار به جوش آمدند

پیل دمان را پی کشتن به خروش آمدند

جمله پی قتل سلیمان چو وحوش آمدند

روز به چشم وهب آخر چه شب تار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

عاقبت از اوج شهادت چو هما پر نهاد

حنجر خود را زوفا بردم خنجر نهاد

در ره سودای حسین بن علی سر نهاد

بر سر وی خسرو بی‌بار و مددکار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

از مدد بخت بلند وهب نوجوان

کرد نظر بر رخ زیبای حسین دادجان

گشت شه تشنه لبان را به زمین چون مکان

شمر روان بر سر آن سرور ابرار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا

تا کند از تن سر مهر افسر او را جدا

جا به سر سینه وی کرد سنگ بی‌حیا

تشنه جدا کرد سر سبط نبی از قفا

(صامت) از این مرحله از چشم گهربار شد

چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا

ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا