گنجور

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴

 

ز چشمم بی تو شب چندان سرشک لاله‌گون افتد
که هرجا پا نهد اندیشه، در دریای خون افتد
ز بس دل می‌تپد در سینه شب در کنج تنهایی
مبادا دیده، گاه گریه با اشکم برون افتد
دل پرویز را در سینه چون سیماب لرزاند
صدای تیشه فرهاد چون در بیستون افتد
اجل را نیز از جان‌بردن من ننگ می‌آید
مبادا هیچ‌کس را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی