گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۷

 

مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان
چو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان
پریرم بود در دل شوق او چندان که می مردم
چو آمد دی دو چندان گشت و هست امروز صد چندان
ز غیرش دیده دربستم مکن گو جا به دل هر بت
که این شهریست از آمد شد بیگانه دربندان
چه حاصل گر شد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷

 

نباید در قلم یارا حدیث آرزومندان
اگر صدسال بنویسم بود باقی دو صد چندان
درین آتش که من هستم زمانی دشمنت بادا
که حالی آب گرداند وجودشگر بودسندان
نیم آن کز تو برگردم فراقمگر کشد یا نه
به زخم ازباره برگشتن نباشد مذهب رندان
ز خاک استخوان من دمد بوی وفاداری
نباشد دوستانت را وفای شست پیوندان
مگر بر جان مشتاقان ببخشاید دلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی