گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲

 

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی‌بندمزبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز مننخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرمچو تو پیدا شوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۶

 

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب توهمه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو
نشاط من ز کار تو خمار من ز خار توبه هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
غلط گفتم غلط گفتن در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹

 

ز سودای سر زلفت پریشانم به جان تو
محبان تو بسیارند از ایشانم به جان تو
اگر لطفت کند رحمت مرا از خاک بردارد
نثار و پیشکش جان را بر افشانم به جان تو
به هر حالی که می باشم نباشم بی خیال تو
وگر بی تو دمی بودم پشیمانم به جان تو
دلم خلوتسرای تست غیری در نمی گنجد
کجا گنجد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی