گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۳

 

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان توکه نام من نفرمایی فراموش از زبان تو
ز سود من، نپندارم، ترا هرگز زیان داردکه سود تست سود من، زیان من زیان تو
تو و من در میان ما کجا گنجد؟ که اینساعتتو گردیدی و گردیدم، تو آن من، من آن تو
غلط کردم، نه آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۴

 

به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تواگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو
دل من بوسه‌ای زان لب تمنی می‌کند، لیکننمی‌گویم سخن بی‌زر، که می‌دانم زبان تو
چو دست خود نخواهی کردن اندر گردنم روزیشبی بگذار تا باشد دو دستم در میان تو
مرا گفتی: میان در بند اگر خواهی کنار منمیان بستم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹۴

 

بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو
مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو
ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به سوی خود
تعالی الله چه سنگ است این دل نامهربان تو
بسوزم و آه برنارم، گرفتم مردمی آمد
نه آخر دوستم من، چون روا دارم زیان تو
بخواهی دید کز ظلم تو ناگه بهترین روزی
من مظلوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی