به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو
اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو
دل من بوسهای زان لب تمنی میکند، لیکن
نمیگویم سخن بیزر، که میدانم زبان تو
چو دست خود نخواهی کردن اندر گردنم روزی
شبی بگذار تا باشد دو دستم در میان تو
مرا گفتی: میان در بند اگر خواهی کنار من
میان بستم، که دربندم به دست خود میان تو
چو از حکم حدیث تو نمیدانم گذشتن من
شگفتم زان حدیث آید که بگذشت از زبان تو
چه باشد گر به نام من فرو خواند لبت حرفی؟
ز چندان آیت خوبی که منزل شد بشان تو
بهر جانب ز شوقت چون سگ گم گشته میگردم
به بوی آنکه در یابم غبار کاروان تو
خنک یاری که هستی تو به خلوت هم نشین او!
که من باری نمییابم نشانی از نشان تو
به دستان اوحدی را کرد چشمت پیر میبینم
سرش را من، که خواهد رفت در پای جوان تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و دلدادگی خود اشاره میکند و آرزومند دیدار معشوق است. او تصویری از دلبستگی و اشتیاقی عمیق به معشوقش ترسیم میکند و از تردیدها و دغدغههای عاشقانهاش سخن میگوید. احساسات عاشقانهاش به گونهای توصیف میشود که اگرچه درگیر کمبودها و دوریهاست، همچنان نمیتواند از محبت و شوق به معشوق دست بردارد. زبانی از سادگی و صمیمیت دارد و در عین حال به معماهای عاشقانه و پیچیدگیهای روابط انسانی ارتباط مییابد. نهایتاً، شاعر به یاری و همنشینی معشوق در لحظاتی از خلوت زندگی اشاره میکند و از فقدان آن یاری سخن میگوید.
هوش مصنوعی: من مستقیماً خودم را برای رسیدن به تو برنامهریزی میکنم، و اگر کمان تو به سمت من تیر بیندازد و نام من را هدف قرار دهد، اهمیتی ندارد.
هوش مصنوعی: دل من از آن لب آرزوی بوسه دارد، اما نمیخواهم بیهوده صحبت کنم، زیرا میدانم تو چه میگویی.
هوش مصنوعی: اگر نمیخواهی دست خودت را به گردن من بیندازی، لااقل یک شب به من اجازه بده که دو دستم را در کنار تو بگذارم.
هوش مصنوعی: تو به من گفتی که اگر میخواهی در زندگیام، باید خودت را در میانهی ارتباط با من محبوس کنی، زیرا من هنوز به واسطهی خودم در این وضعیت قرار دارم.
هوش مصنوعی: من از سخن و احکام تو چیزی نمیدانم، بنابراین شگفتزدهام که چگونه آن داستان از زبان تو گذشت و بیان شد.
هوش مصنوعی: اگر لب تو به اسم من سخنی بگوید، چه اهمیتی دارد؟ در مقابل زیبایی و خوبیهای تو که بسیار زیاد است، این حرفها ناچیز مینماید.
هوش مصنوعی: از شدت عشق تو مانند سگی گمشده به سوی تو میگردم و به دنبال بوی تو هستم تا غبار کاروان تو را پیدا کنم.
هوش مصنوعی: خوشا به حال یاری که تو را دارد و در تنهایی نیز با اوست! من هرگز موفق نمیشوم نشانی از تو پیدا کنم.
هوش مصنوعی: چشم تو پسر جوان را به دستان اوحدی یعنی من (شاعر) میدهد و من در حال مشاهدهام که این جوان در حال رفتن به پای تو (عشق یا معشوق) است. نمایی از پیری و رنج کشیدن اوحدی در برابر جوانی و زیبایی معشوق دیده میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو
مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو
ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به سوی خود
تعالی الله چه سنگ است این دل نامهربان تو
بسوزم و آه برنارم، گرفتم مردمی آمد
[...]
به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو
که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو
ز سود من، نپندارم، ترا هرگز زیان دارد
که سود تست سود من، زیان من زیان تو
تو و من در میان ما کجا گنجد؟ که اینساعت
[...]
نمودم باغبان را سرو، از او جستم نشان تو
که نامد این چنین نخلی به گشت بوستان تو
ندارد اختیار در گشودن باغبان تو
که در را می گشاید جوش گل در گلستان تو
ز ابروی تو دارد هر سر مو شوخی مژگان
پر سیمرغ بخشد تیر بی پر را کمان تو
ز منعم کاسه همسایه خالی برنمی گردد
[...]
به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان تو
جدا هرگز ندیدم تیر مژگان از کمان تو
به غیر از خویش رفتن چارهٔ دیگر نمی بینم
که باشد بی نشانی یک نشانی از نشان تو
اگرچه پیش از این نشنیده بودم زان دهان حرفی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.