گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

دمشق فتنه شد بغداد و توفان بلا آبشبه چشم من ز هجر آنکه بی‌ما میبرد خوابش
مگر باد صبا گوید نشان آتشین روییکه گه در خاک میجویم نشان و گاه در آبش
کسی را گر به اسبابی و ملکی دسترس باشدچو دور از دوستان باشد نه ملکست آن، نه اسبابش
نمیگفتی که: پایانیست هر موج بلایی را؟چه توفان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۵

 

جوانی سوخت پیری چند بنشاند به مهتابش

نبرد این شعله را خوابی‌ که خاکستر زند آبش

هوای ‌کعبهٔ تحقیق داری ساز تسلیمی

سجود بسمل اینجا در خم بال است محرابش

به جرأت بر میا، سامان جمعیت غنیمت‌دان

بنای اشک غیر از لغزش پا نیست سیلابش

چو آتش‌، جاه دنیا، بد مژه خواباندنی دارد

حذر از استر مخمل‌، لباس ابره سنجابش

طریق خلق داری‌، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۴۴

 

نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش
همان به، شیشهٔ می را کنم قندیل محرابش
بر آن نازک بدن، دل در برم چون بید می لرزد
پرستاران کنند از برگ گل، گر بستر خوابش


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی