گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱

 

لبش می‌بوسم و در می‌کشم میبه آب زندگانی برده‌ام پی
نه رازش می‌توانم گفت با کسنه کس را می‌توانم دید با وی
لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جامرخش می‌بیند و گل می‌کند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه می‌داند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطربرگش بخراش تا بخروشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۴

 

هلا ای آب حیوان از نواییهمی‌گردان مرا چون آسیایی
چنین می‌کن که تا بادا چنین بادپریشان دل به جایی من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادینپرد برگ که بی‌کهربایی
چو کاهی جز به بادی می‌نجنبدکجا جنبد جهانی بی‌هوایی
همه اجزای عالم عاشقانندو هر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویندنشاید گفت سر جز با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۶

 

چه دلشادم به دلدار خداییخدایا تو نگهدار از جدایی
بیا ای خواجه بنگر یار ما راچو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازیوگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلندسوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندندز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی راشکسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۰

 

بیا ای غم که تو بس باوفاییکه ابر قطره‌های اشک‌هایی
زنی درویش آمد سوی عباسکه تعلیمم بده نوعی گدایی
در حیلت خدا بر تو گشاده‌ستتو آموزی گدایان را دغایی
تو نعمانی در این مذهب بگو درسکه خوش تخریج و پاکیزه ادایی
من مسکین دمی دارم فسردهندارم روزیی از ژاژخایی
مرا یک کدیه گرمی بیاموزکه تو بس نرگدا و اوستایی
بدانک انبیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۶

 

مرا گر صاحب دیوان اعلیچرا گوید به خدمت می‌نیایی
چو می‌دانم قصور پایهٔ خویشخلاف عقل باشد خودنمایی
بای فضیلة أسعی الیکمو کل الصید فی جوف الفراء


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۶۳

 

دیم یک عندلیب خوشنوائیکه می‌نالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفتکه یارا بی وفایی بی وفائی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۶۶

 

تو آری روز روشن را شب از پیشده کون و مکان از قدرتت حی
حقیقت بشنو از طاهر که گردیدبیک کن خلقت هر دو جهان طی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۷

 

بیا ساقی بده جامی از آن می

که جان عاشقان از وی بود حی

از آن می کآورد جان در تن من

کند یکجرعه‌اش لاشیء را شیء

اگر زاهد کشد در رقص آید

بخاک مرده گر ریزی شود حی

از آن می کز فروغش شب شود روز

سیه دل را کند خورشید بی فی

مئی کز من مرا بخشد خلاصی

سرا پایم شود فانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » سبوی خانقاهان خالی از می

 

سبوی خانقاهان خالی از می

کند مکتب ره طی کرده را طی

ز بزم شاعران افسرده رفتم

نواها مرده بیرون افتد از نی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۶ - در مدح سلطان محمود

 

گل خندان خجل گردد بهاری
که تو رنگ از بهار و گل به آری
بسیم ومشک نازد جان ازیرا
که سیمین عارض و مشکین عذاری
نگار قندهاری قند لب نیست
تو قندین لب نگار قندهاری
بمشکین زلف شهر آشوب ماهی
بجادو غمزه جان آهنج خاری
ببند زلف جز دل را نبندی
بجادو غمزه جز جانرا نخاری
بخار و زنگ بر دلها فکندی
بجعد زنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۲۴

 

همای کلک تو مرغی است لاغر
که از منقار او شد ملک فربی
هر آنکس کو تو را بیند بپرسد
که این خورشید تابنده است یا نی


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۱

 

چه لطف است این که با من مینمائی
لب نازک پرسش می گشائی
البت جانست و جانم میفزاید
سبزی که بر لب می فزانی
خطت بر رخ نکوتر خوانده از مشک
نکر خوانند خط در روشنائی
نه عاشق را بلا آمد ز هر سو
چرا زین سر نبائی چون بلانی
جو قامت راست کردی وقت رفتن
قیامت دیدم از روز جدائی
ملولم زآشناتی رقیبان
چه بودی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۸

 

درین پستی گر آن مه را نیابی
به بالا هم شوی آنجا نیابی
طنابت کی کشد زین سو به بالا
سر رشته از اینجا تا نیایی
تو هیچی با وجود او وز این هیچ
نیایی هیچ تا او را نیابی
شوی گم زیر پنهانخانه خاک
گر آن معشوق را پیدا نیابی
بدونان کم نشین کز صحبت دون
مقام قرب او ادنی نیابی
همی می جو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی