گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

دل از گیتی وفاجویی نداردکه گیتی از وفا بویی ندارد
به دل‌جویان ندارد طالع ایامچه دارد پس که دل‌جویی ندارد
وفا از شهربند عهد رسته استکه اینجا خانه در کویی ندارد
سلامت نزد ما دور از شما مرددریغا مرثیت گویی ندارد
جهان را معنی آدم به جای استچه حاصل آدمی خویی ندارد
اگر صد گنج زر دارد چه حاصلکه سختن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۱۷

 

دلت خاقانیا زخم فلک راستکه آن چوگان جز این گویی ندارد
ز جیب مه قواره‌ات زیبد از سحرکه بابل چون تو جادویی ندارد
ازین هر هفت کردهٔ هفت دخترچو طبعت چرخ بانویی ندارد
خرد بوسد سر کلکت که چون اوعرابی نطق هندویی ندارد
به شروان گر کرم رنگی نمی‌داشتبه باب الباب هم بویی ندارد
به دامن گرچه دریا دارد اماگریبانش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۱

 

زمانه چون تو دلجویی ندارد
فلک مثل تو مهرویی ندارد
بنامیزد نسیمی کان تو داری
گل سوری ازان بویی ندارد
چو بدخویی کند چشم تو با من
دلم گوید که بدخویی ندارد
تن من موی شد بهر میانت
چو بهره از میان مویی ندارد
سر من بر سر زانوست از تو
سر من هیچ زانویی ندارد
سخن بشنو مگر از بنده خسرو
جهان چون او سخنگویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی