گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۰

 

خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدیکه برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرمکه بی‌گنه بکشی از خدا نترسیدی
بپوش روی نگارین و موی مشکین راکه حسن طلعت خورشید را بپوشیدی
هزار بیدل مشتاق را به حسرت آنکه لب به لب برسد جان به لب رسانیدی
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستمکه برگذشتی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۳

 

وفا نکردی و پیوندِ عهد ببردی
به دشمنی من از دوستی بگردیدی
عفا الله آن که به کینش هلاک خواهی کرد
گر این که با منِ مسکین به مهر ورزیدی
هزار شب ز تو در خون نشسته‌ام تا روز
مرا ز بد بتر آخر چه می‌پسندیدی
چنین کنند وفا حقّ ِ صحبت این باشد
که دشمنی به علی‌رغمِ دوست بگزیدی
گناهِ من به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری