گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

ز پاسبانی همسایه گرد بام و درتبدان رسید که دزدیده می‌کنم نظرت
درون خانه چو ره نیست، چاره آن دانمکه: آستانه پرستی کنم چو خاک درت
هزار بار گر از خدمتم برانی تودگر بیایم و خدمت کنم به جان و سرت
گر التفات به زر دیدمی ترا روزیز رنگ چهرهٔ خود در گرفتمی به زرت
تو بسته‌ای کمری بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰

 

هزار جان گرامی فدای خاک درت
هزار یاد لبان دهان چون شکرت
ندانمت که کجا از کجا شریف تر است
موافق دلم آمد زپای تا به سرت
چه آفتابی کز هر طرف که برگذری
همی رود دل خلقی چو سایه بر اثرت
که شیر داد به شفقت فرشته یا حورت
که پرورید به مهر آفتاب یا قمرت
در آرزوی دمی ام که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری