گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۷

 

مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزدکه شب ببخشد آن بدر بدره بی‌حد
به آسمان جهان هر شبی فرود آیدبرای هر متظلم سپاه فضل احد
خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفتز شب رویست فرو قد زهره و فرقد
ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسیمداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد
بگیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸

 

به فال نیک و به روز مبارک شنبدنبیذگیر و مده روزگار نیک به بد
به دین موسی امروز خوشترست نبیذبخور موافقتش را نبیذ نو شنبد
اگر توانی یکشنبد از صبوحی کنکجا صبوحی نیکو بود به یکشنبد
طریق و مذهب عیسی به بادهٔ خوش نابنگاهدار و مزن بخت خویش را به لگد
به روزگار دوشنبد نبیذ خور به نشاطبه رسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بوددل زمانه و برگ جهان تواند بود
نهان شد از من بیچاره راز محنت توقضای بد ز همه کس نهان تواند برد
خوش آنکه گویی چونی همی توانی نهدر این چنین سر و توشم توان تواند بود
اگر ز حال منت نیست هیچ‌گونه خبرکه حال من ز غمت بر چه‌سان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹۲

 

دل شکسته من درد را دوا گیرد
نمک به دیده من رنگ توتیا گیرد
چنین که من ز لباس تعلق آزادم
عجب که پهلوی من نقش بوریا گیرد
به خصم کینه نورزد دل ستمکش من
چراغ کشته من جانب صبا گردد
گر از کمین بناگوش خط برون ناید
دگر که داد مرا از تو بیوفا گیرد؟
چنان رمیده ز آسودگی دلم صائب
که همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۳۴

 

سپهر فضل و هنر آفتاب عز و شرفسحاب جود و کرم میرزا شریف احمد
طراز مسند اجلال بد در این محفلدریغ و درد که برچیدش آسمان مسند
زدند کوس رحیلش وزین سرای سپنجبه شوق گلشن فردوس خیمه بیرون زد
روان شد و به دل جان رسید یاران راز ماتمش الم بیکران غم بی‌حد
ز رنج و محنت دنیا برست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۵۹ - نوید پیک

 

اگرکه پشت من از بار حادثات خمید
شکسته زلفا جعد ترا که خمانید
خمیده پشتی وگوژی نشان پیرانست
دو زلف تو پسرا از چه کوژ گشت و خمید
شنیده بودم در آب موی گردد مار
کجا بتابد بر وی به سال‌ها خورشید
من آن ندیدم و دیدم در آب عارض تو
خمیده طره و شد مار و قلب من بگزید
دو طره برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

کسی که در دل شب چشم خون فشان داردبیاض چهره‌اش از خون دل نشان دارد
ز پرده راز دلم عشق آشکارا کردکه شعله را نتواند کسی نهان دارد
به سختی از سر بازار عشق نتوان رفتکه این معامله هم سود و هم زیان دارد
به تیره‌روزی من چشم روزگار گریستندانم آن مه تابان چه در کمان دارد
کشاکش دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۳

 

رسید موسم عید و صلای می درداد
پیاله بر کف خوبان ماه پیکر دارد
میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد
چه خوابها که بدان غمزه های کافر داد
مگر بر آب خود آیم ز خشکی روزه
دو سه پیاله بباید مرا سراسر داد
بسان نیمه بیضه ز جام نقره تمام
که نقل مجلس مستان بط و کبوتر داد
خضر بریخت به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۰

 

جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال
یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید
که سایه ای به سر این جهان نیفگندند
به خانه ای که ره جان نمی توان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۰

 

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
غلام نرگس نامهربان یار خودم
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید
چو مایه هست زکاتی بده گدایان را
که مال و حسن و جوانی به کس نمی یابد
کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده ست
بر آب دیده بیچارگان نبخشاید
هلاک من اگر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - د‌ر ستایش شاهزاده ‌کیوان سریر اردشیر میرزا و تشبیب به مدح شاهنشاه اسلام ‌پناه

 

سحر بشیر ملکزاده اردشیر آمد

مرا دوباره به پستان شوق شیر آمد

نگشته بود تباشیر صبح فاش هنوز

که سوی من زره آن ماهرو بشیر آمد

سیه غلامکم از خوشدلی صفیری زد

که خواجه مژده که از ره یکی سفیر آ‌مد

هنوز داشت دوصد گام راه تا بر من

کس‌ از دو زلف همی نکهت عبیر آمد

گه مصافحه سرپنجگان سیمینش

درون دست من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۶

 

چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد
کجا رویم که صد فتنه در قفا نرسد
به رویِ ما همه رنجی رسید درغمِ دوست
مگر که راحتِ رویش به رویِ ما نرسد
فراغِ دل من از آن داشتم که یک چندی
که عشقِ او به سر و جانِ مبتلا نرسد
طمع به وصلِ چو اویی حماقتی ست عظیم
که پادشاهیِ عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - وقال ایضاًفی النصیحة

 

زکار آخرت آنراخبر تواند بود
که زنده بر پل مرگش گذر تواند بود
بآرزو وهوس بر نیاید این معنی
بسوز سینه وخون جگرتواندبود
توروزدرغم دنیا وشب غنوده بخواب
زکار آخرتت کی خبر تواند بود؟
وصال دوست طلب میکنی بلاکش باش
که خارو گل همه بایکدگر تواند بود
بترک خویش بگو تا بکوی یار رسی
که کارهای چنین با خطرتواند بود
کسی بگردن مقصوددست حلقه کند
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۲۹ - و له ذوالرّدفین من الماضی الی المستقبل فی مدحه

 

سپیده دم که نسیم بهار می آمد
نگاه کردم و دیدم که یار می آمد
چو برگ گل که بیاد صبا درآویزد
بباد پای روان بر سوار می آمد
بپای اسب وی اندر فقای گرد رهش
دل شکسته من زار وار می آمد
زبس که داشت دل خسته بسته بر فتراک
چنان نمود مرا کز شکار می آمد
زبس که زلف پریشان بباد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - و قال ایضاً

 

زبان و خاطر من رای افرین دارد
غلام آنم کورا خرد برین دارد
بگو که: برکه؟ برآنکس که او بفتوی عقل
هرآنچه دارد در خورد آفرین دارد
برآنکه فضل و هنر مونس و ندیم ویند
برآنکه، جود و کرم یارو همنشین دارد
برآنکسی که بقصد سپاه بخل، کفش
همیشه اسب سخا را بزیر زین دارد
برآنکه فکرت او در مجاری احوال
ضمیر پس نگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل