گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰

 

مرا که روی (تو) باید بگلستان چه کنم
ز باغ و سبزه چه آید، ببوستان چه کنم
گرم ز صحبت جانان بآستین رانند
نهاده ام سر خدمت بر آستان، چه کنم
چو دل نباشد و دلبر بود بدست خوشست
کنون که دلبر و دل رفت این زمان چه کنم
هر آنچه طاقت من بود کردم اندر عشق
ولی ز دوست صبوری نمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۱

 

بمهر و مه نگرم بی تو هر زمان چه کنم
شکستم آرزوی خود باین و آن چه کنم
درون پرده مرا چون نمی دهی راهی
چو پرده بر در و چون در بر آستان چه کنم
اگر میان تو و دل فتاد پیوندی
کنون تو دانی و دل، من درین میان چه کنم
حرام دارم جز غصه تو هر چه خورم
گناه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵

 

مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنم
چومست روی توام رنگ ارغوان چه کنم
حکایتی که مرا بود با لب و دهنت
نمود اشک به اغیار من نهان چه کنم
اگر نه روی تو باشد کجا برم دیده
وگر نه راز تو گویم من این زبان چه کنم
خیال بود مرا کز تو بر توان گشتن
بیامودم و دیدم نمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی