گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

رو ای صبا و بگو یار دلستان مرا
که وعده های دروغ تو سوخت جان مرا
سرا و خانه ام از طلعت تو روشن بود
سیاه ساخت فراق تو خان و مان مرا
فغان همی کنم از داغ هجر تو شب و روز
ولی چه سود که تو نشنوی فغان مرا
ز ناله راز نهانم به روی روز افتاد
بیا ز خاتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

نوید آمدن یار دلستان مرابیار قاصد و بستان به مژده جان مرا
فغان و ناله کنم صبح و شام و در دل یارفغان که نیست اثر ناله و فغان مرا
فغان که تا به گلستان شکفت گل، بادیوزید و زیر و زبر کرد آشیان مرا
مرا جدا ز تو ویرانه‌ای است هر شب جایکه سوخت آتش هجر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸

 

رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
نهفته داد به من بوی دلستان مرا
بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل
کنون که خواب گرفته است ناتوان مرا
صبا سواد چمن زا چو نسخه کرد بر آب
به گل نمود که بنگر خط روان مرا
مرا گذر به گلستان بس است، لیک چه سود
که سوی من گذری نیست گلستان مرا
گمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مرا
ولی ز برگ گل آراست آشیان مرا
مراست جذبه شوقی که هر کجا می‌رم
هما به کوی تو می‌آرد استخوان مرا
خوشم به گریه خونین که فرق نتوان کرد
به وقت چیدن گل، از گل آشیان مرا
هزار شکر از آن عقده جبین دارم
که گاه شکوه گره می‌زند زبان مرا
سری ز قصه عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی