گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۵۱

 

اگر تو برشکنی دوستان سلام کنندکه جور قاعده باشد که بر غلام کنند
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتدز دست دوست نشاید که انتقام کنند
به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردیچو روی باز کنی بازت احترام کنند
مرا کمند میفکن که خود گرفتارملویشه بر سر اسبان بدلگام کنند
چو مرغ خانه به سنگم بزن که بازآیمنه وحشیم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹

 

چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنندمعاشران صبوحی هوای جام کنند
بیک کرشمه مکافات شیخ و شاب دهندبنیم جرعه مراعات خاص و عام کنند
مرا بحلقهٔ رندان درآورید مگربیک دو جام دگر کار من تمام کنند
خوشا بوقت سحر شاهدان عربده جویشراب بر کف و آغاز انتقام کنند
اگر نماند به میخانه بادهٔ صافیبگوی کز لب میگون دوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

دمی که باده عشترت بتان به جام کنند
به نزد دردکشان ترک ننک و نام کنند
مدام خنده بدان می کشان زند ساغر
که نان پخته خود را ز گریه خام کنند
شود چو دست تظلم دراز باز بر او
عبث به حشر شهیدان وی قیام کنند
سبک تبسم زیر لب این بتان گه وصل
حساب هجر دو صدساله را تمام کنند
مخوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی