گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

نماز شام غریبان چو گریه آغازمبه مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زارکه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریبمهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا منبه کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیردکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‏های غریبانه قصه پردازم
به یاد مهدی هادی چنان بگریم زار
که راه و رسم فراق از جهان براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی مهدی هادی علم برافرازم
هوای منزل او آب زندگانی و من
به خاک آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۸

 

به زخمِ تیرِ ملامت سپر نیندازم
ز رویِ بازی منگر که عشق می بازم
به غیرِ خانه بر انداز هر بنا که نهم
به هرزه بر گذرِ سیل خانه می سازم
خوش است خانه ی ابرو و تختِ پیشانی
چو شه به تخت و چو لشکر به خانه می نازم
کجاست خانه برافکنده ای که غرفه ی چشم
به رویِ او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۰

 

چو لطف کردی و برداشتی به اعزازم
قبول کرده‌ای ای دوست رد مکن بازم
مکن ز یار به آزار ترکِ دلداری
چو برگرفتی و بنواختی می اندازم
چنان ضعیف شدم در فراقِ تو که به جهد
ز اندرون به دهان برنیاد آوازم
چنان ز شوقِ تو مستغرقم که از حیرت
دمی ز فکرِ تو با خویشتن نپردازم
مگر موافق رایِ تو نیست می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹

 

کجا روم که کمند تو می کشد بازم
ضرورت است که با دیگری نمی سازم
چه می کنم به هوای دگر که مرغ توام
بدین طرف بدطرب جان خویش در بازم
کبوتری که ز شهر تو نامه بی آرد
به گرد کوی تو بادا همیشه پروازم
همی کشم سر خود سال و ماه بر گردن
بدان امید که در خاک پایت اندازم
اگرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی