گنجور

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

میان ابرو و چشم توگیر و داری بود
من این میانه شدم کشته این چه کاری بود
تو بی وفا واجل در قفا و من بیمار
بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود
مرا ز حلقه ی عشاق خود نمیراندی
اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود
در آفتاب جمال تو زلف شبگردت
دلم ربود و عجب دزد آشکاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار