گنجور

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۲۳

 

نه هر چه جانورند آدمیتی دارندبس آدمی که درین ملک نقش دیوارند
سیاه سیم زراندوده چون به بوته برندخلاف آن به در آید که خلق پندارند
کسان به چشم تو بی‌قیمتند و کوچک قدرکه پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند
برادران لحد را زبان گفتن نیستتو گوش باش که با اهل دل به گفتارند
که زینهار به کشی و ناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارندمدام معتکف آستان خمارند
از آن به خاک درت مست می‌سپارم جانکه هم بکوی تو مستم بخاک بسپارند
چرا بهیچ شمارند می پرستان راکه ملک روی زمین را بهیچ نشمارند
هر آن غریب که خاطر بخوبرویان دادغریب نبود اگر خاطرش بدست آرند
ز بیدلان که ندارند بی تو صبر و قرارروا مدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰

 

بهل ز صورت خوبت نقاب بردارندکه با وجود تو عشاق نقش دیوارند
چگونه خواری عشق تو را به جان بکشمکه پیش روی تو گل های گلستان خوارند
با خلد خواندمان شیخ شهر و زین غافلکه ساکنان درت از بهشت بیزارند
تو گر به سینه دل سخت آهنین داریشکستگان تو هم آه آتشین دارند
به سخت‌گیری ایام هیچ کم نشوندگرفتگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۴

 

ز بسکه منتظران چشم در ره یارند

چو نقش پا همه‌گر خفته‌اند بیدارند

ز آفتاب قیامت مگوکه اهل وفا

به یاد آن مژه در سایه‌های دیوارند

درین بساط‌ که داند چه جلوه پرده درد

هنوز آینه‌داران به رفع زنگارند

مرو به عرصهٔ دعوی که گردن‌افرازان

همه علمکش انگشتهای زنهارند

ز پیچ و تاب تعلق ‌که رسته است اینجا

اگر سرندکه یکسر به زبر دستارند

هوس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی