گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۷

 

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزونبنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای اوسر کرده صورت‌های او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زدهدر سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقانشبدیز می رانند خوش هر روز در دریای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸

 

تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنوننک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانه‌ها تو قفل با دندانه‌هاتا چند چینی دانه‌ها دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشینزین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفنبیرون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی