گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۳

 

هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برمتا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم
بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر راافسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم
خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بودگر چه گواهی می‌دهد رخسارهٔ همچون زرم
ور تو گواهان مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

 

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرمچندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خودشب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مهزیرا که بی‌حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۱

 

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درمدر خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم
مستی که شد مهمان من جان منست و آن منتاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم
ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش منروزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم
چون وقف کردستم پدر بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی